خاطرات و داستان هایی از استاد قرائتی برای مربیان
برخی از داستان ها و خاطراتی که استاد قرائتی در جلسات سخنرانی خود استفاده کرده اند
یک شنبه 11 بهمن 1394    
بازدید: 367
بسم الله الرحمن الرحیم 
 
خاطره تلخ
هفت ساله بودم كه به يكى از مساجد كاشان رفتم، در صف اول نمازجماعت ايستاده بودم كه پيرمردى مرا به عقب هل داد و گفت: بچه صف اول نمی ایستد! و اين در حالى بود كه با بی احترامى هم جايى را غصب كرد و هم ذهن كودكى را نسبت به نماز و مسجد منكدر كرد.
پس‏ از گذشت سالها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است.
 
استاد و شاگرد
استادى داشتم كه مدتى خدمت او درس می خواندم، يك روز به هنگام درس، درب اطاق باز شد. استاد بلند شد درب را بست وبرگشت و درس را ادامه داد.
گفتيم: آقا می گفتى ما می بستيم، فرمود: خوب نيست استاد به شاگردش دستور بدهد!
خدا می داند هر چه نزدش خواندم فراموش كرده ام، اما اين برخورد همچنان در ذهنم باقى مانده است.
 
اخلاق ماندگارتر از درس
به عيادت يكى از مراجع رفتم، ايشان از جاى خود بلند شد و عمامه اش را به سرگذاشت و نشست، علت را پرسيدم. فرمود: به احترام شما. من تقاضا كردم راحت باشد و استراحت كند، ايشان قبول كرد و فرمود: حال كه اجازه می دهى عمامه را برمی دارم.
شايد من تمام درسهايى كه در محضرش خوانده ام فراموش كرده باشم، ولى اين خاطره هنوز در ذهنم مانده كه به احترام من بلند شد و عمامه به سر گذاشت. براى همين به معلمان و مبلغان توصيه می كنم كه با احترام و محبت به مخاطبان، تأثير كلام خود را بيشتر كنند.
 
آيا می شود دين را همراه با مثل و خنده به مردم منتقل کرد؟
سال هاى قبل از انقلاب كه تازه براى جوانان كلاس شروع كرده و در كاشان جلسه داشتم، به قصد زيارت امام رضا عليه السلام به مشهد رفتم. در حرم به امام عرض كردم: چه خوب بود اين چند روزى كه اينجا هستم جلسه و كلاسى می داشتم.
در همين حال يكى از روحانيون آشنا پيش من آمد و گفت: آقاى قرائتى! دبيران تعليمات دينى جلسه اى دارند، شما نيز با ما بيا. با هم رفتيم، ديدم جلسه اى است با عظمت كه افرادى مثل آيت الله خامنه اى، شهيدان مطهرى و باهنر و بهشتى نيز تشريف داشتند. من اصرار كردم تا اجازه دهند پنج دقيقه اى صحبت كنم، اجازه دادند. من نيز مطالبى را همراه با مثال بيان كردم. خيلى پسنديدند. حتى موقع سخنرانى من، آنقدر شهيد مطهرى خنديد كه نزديك بود صندلی اش بيافتد! مرحوم شهيد بهشتى فرمود: من خيلى وقت بود فكر می كردم كه آيا می شود دين را همراه با مَثل و خنده به مردم منتقل كرد كه امروز ديدم.
در پايان جلسه، رهبر معظم انقلاب كه در آن زمان امامت يكى از مساجد مهم مشهد را به عهده داشتند، مرا به منزل دعوت كردند و پس از پذيرائى، اطاقى به من دادند و بعد مرا به مسجد خودشان بردند كه البته مسجد ايشان زنده، پر طراوت و خيلى هم جوان داشت، فرمودند: آقاى قرائتى! شما هر چند وقت كه مشهد هستيد در اينجا بمانيد و براى مردم و جوانان كلاس داشته باشيد.
 
آسان گویی نه سست گویی
به ياد دارم يك جمله را دو شخصيت مهم به من سفارش كردند: يكى آیت الله حاج آقا مرتضى حائرى ره و ديگرى آیت الله شهيد دكتر بهشتى، آنان فرمودند: قرائتى! نگو من معلم بچه ها هستم تا سست و آبكى صحبت كنى، آسان بگو ولى سست نگو! به شكلى اين نسل را بساز و براى آنها سخن بگو كه اگر ديگران آمدند، بتوانند بقيه راه را ادامه دهند و آنها را بسازند.
قرآن می فرمايد: «و قولوا قولاً سديداً» محكم و با استدلال سخن بگوئيد.
 
توجه به حال مستمعین
اوائل كه كاشان بودم، ماه مبارك رمضان بعد از افطار سخنرانى داشتم. يك شب گرم صحبت بودم و جلسه داغ بود و كمى طول كشيده بود، يك نفر بلند شد و گفت: آقاى قرائتى! مثل اينكه امروز بعد از ظهر خوب استراحت كرده اى و افطار هم دعوت داشته اى و خوب خورده اى، من امروز سَرِ كار بوده ام، خيلى خسته ام، افطارى هم آش تُرش خورده ام، بس است، چقدر صحبت می كنى!
 
بدون تکلف
يك روز به علت جلسات پى در پى و سخنرانى زياد، در جلسه آخر ضعف مرا فراگرفت. پنج دقيقه صحبت كردم اما ادامه آن مشكل شد، به حاضرين در جلسه گفتم: حال ندارم، ختم جلسه را اعلام كنيد. اما آنان بر ادامه جلسه اصرار داشتند، گفتم: از گرسنگى ضعف گرفته ام. مقدارى نان و پنير و سبزى آوردند و در همان بالاى منبر به من دادند. مقدارى خوردم و بعد صحبت را ادامه دادم.
 
فوتبال به جای سخنرانی
جبهه جنوب بودم، برادرانى را در حال توپ بازى ديدم، خواستند بازى آنان را براى سخنرانى من تعطيل كنند، گفتم: نه و اجازه ندادم، آنگاه خودم هم لباس را كنار گذارده و همراه آنان بازى كردم.
 
تفسیر به روز
در اردبيل جلسه تفسير براى جوانان برگزار نمودم، عده اى از جوان ها گفتند: حاج‏آقا! تفسير براى پيرمردهاست، براى ما مطالب روز بگوئيد. من فهميدم آنهايى كه قبلاً تفسير گفته اند، بدون رعايت حال مستمعين بوده است زيرا تفسير بايد جورى باشد كه هر كس به حد ظرفيت و كشش خود بتواند استفاده كند، حتى بچه ها هم می توانند تفسير داشته باشند. زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله با همين داستان هاى قرآن، عمار و اسامه و سلمان و ابوذر تربيت كرد.
همانجا براى جوان ها تفسير سوره يوسف را شروع كردم و به اين شكل گفتم كه: يوسفى بود؛ جوانها! شما همه يوسفيد.
او را بردند؛ شما را هم می برند.
به اسم بازى بردند؛ شما را هم به اسم بازى می برند...
 
پیروی از امام رضا علیه السلام
قبل از انقلاب براى تبليغ و كلاسدارى به شهرستان خوانسار رفتم، اما از جلسات استقبالى نشد. يك روز در حمام عمومى بودم كه جوانى براى زدن كيسه به پشتش از من كمك خواست. يك لحظه به ذهنم رسيد كه امام رضا عليه السلام هم در حمام چنين كارى كرد. بدون تأمل كيسه و صابون را گرفته و كمك كردم.
من زودتر از او از حمام بيرون آمده ولباسهايم را پوشيدم، او وقتى مرا با لباس روحانيت ديد جلو آمد و شروع به عذرخواهى كرد. گفتم: اشكالى ندارد، من به وظيفه ام عمل كرده ام. پول حمام او را هم حساب كردم.
از حمام كه بيرون آمديم گفت: حاج‏آقا! مرا خجالت داديد، من هم بايد براى شما كارى بكنم.
گفتم: من احتياجى ندارم، ولى داستان آمدنم به خوانسار و استقبال نكردن از كلاس را برايش تعريف كرده و از هم جدا شديم.
از آن روز به بعد ديدم جلسه شلوغ شد و جوانان بسيارى شركت كردند، متوجه شدم كه اين به بركت تقليد از امام رضا عليه السلام و تأثيرپذيرى و پیگيرى آن جوان بوده است.
 
تاثیر عمل یا سخنرانی
در اهواز كلاسهاى زيادى داشتم. در يكى از كلاسها عنوان درسم اين بود: چرا خداوند در دنيا ما را به جزاى اعمالمان نمی رساند؟
براى اين سؤال چند جواب آماده كرده بودم، ولى قبل از پاسخ به جوان ها گفتم: شما نيز فكر كنيد و جواب بدهيد. يكى از جوانها بلند شد و جوابى داد، ديدم جواب خوبى است و آن جواب در يادداشت هاى من نيست. قلم و دفتر خود را برداشتم و همانجا يادداشت كرده و آن جوان را هم تشويق كردم و گفتم: من اين را بلد نبودم.
روز آخرى كه خواستم از اهواز بيرون بيايم، يكى از دبيران گفت: عكس العمل شما در مقابل آن دانش‏آموز و قبول و يادداشت جواب او، از همه سخنرانی هاى شما اثر تربيتي اش بيشتر بود.
 
شیوه های جذب
زمان طاغوت براى تبليغ به اطراف زرين شهر اصفهان رفته بودم. هرچه از مردم دعوت می شد، كمتر كسى به مسجد می آمد. در نزديكى مسجد جوانها واليبال بازى می كردند. از آنها خواستم تا همبازى آنان شوم. با ترديد پذيرفتند، عبا و عمامه را كنار گذاشته و قدرى واليبال بازى كردم.
هنگام اذان شد، از آنها تقاضا كردم كه با من به مسجد بيايند و پنج دقيقه نماز و ده دقيقه به صحبت من گوش كنند. آنان پذيرفتند و از آن پس هرشب جوانها به مسجد می آمدند.
 
بلد نیستم
جلسه پاسخ به سؤالات بود و من مسئول پاسخگويى به سؤالات. سؤال اول مطرح شد، گفتم: بلد نيستم. سؤال دوم؛ بلد نيستم. سؤال سوم؛ بلد نيستم. تا بيست سؤال كردند؛ بلد نبودم، گفتم: بلد نيستم. گفتند: مگر اسم جلسه پاسخ به سؤالات نيست؟ گفتم: پاسخ به سؤالاتى كه بلدم. خوب اينها را بلد نيستم. خداحافظى كرده، سالن را ترك كردم.
مردم به هم نگاه كردند و از سالن به خيابان ريختند و دور من جمع شدند و يكى يكى مرا بوسيدند. می گفتند: عجب شيخى! صاف می گويد بلد نيستم!
 
به تو بودم!
در بازار كاشان ديوانه اى وقت نماز وارد مسجد شد و با صداى بلند به مردم گفت: همه شما ديوانه هستيد. همه خنديدند. گفت: همه شما چه و چه هستيد. باز همه خنديدند. رو كرد به پيش نماز و گفت: آقا به تو بودم. بعد از صف اول شروع كرد و يكى يكى گفت: به تو بودم، به تو بودم، اين دفعه مردم عصبانى شده ديوانه را بغل كردند و از مسجد بيرون انداختند.
از اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهى بايد خصوصى گفت: به تو بودم و سخنرانى عمومى تاثير ندارد!
 
ورزش بچه ها را تعطیل نکنید
قبل از انقلاب در سفرى كه به كرمان داشتم وارد دبيرستانى شدم. بچه ها در حال بازى بودند و رئيس دبيرستان زنگ را به صدا در آورد و ورزش را تعطيل و بچه ها را براى سخنرانى من جمع كرد.
من هم گفتم: بسم الله الرحمن الرحيم. اسلام طرفدار ورزش است والسلام. اين بود سخنرانى من، برويد سراغ ورزش.
رئيس دبيرستان گفت: آقاى قرائتى شما مرا خراب كردى! گفتم: تو می خواستى مرا خراب كنى و بچه ها را از بازى شيرين جدا كنى و پاى سخن من بياورى. آنان تا قيامت نگاهشان به هر آخوندى می افتاد می گفتند: اينها ضد ورزش هستند و با اين حركت از آخوند يك قيافه ضد ورزش درست می كردى.
بچه ها دور من جمع شدند و گفتند: عجب آقاى خوبى. پرسيدند شب ها كجا سخنرانى داريد. من هم آدرس مسجدى را كه در آن برنامه داشتم به بچه ها دادم. شب ديدم مسجد پر از جوان شد.
 
تکبر در فرستادن صلوات
تازه وارد تلويزيون شده بودم و با اتوبوس از قم به تهران می آمدم و برمی گشتم. روزى بعداز ضبط برنامه، با اتوبوس به سمت قم در حركت بودم. نزديك بهشت زهرا كه رسيديم خواستم بگويم: براى شادى ارواح شهدا صلوات، ديدم در شأن من نيست و من حجت الاسلام و...
به خودم گفتم: بی انصاف! تو خودت و تلويزيونت از شهدا است، تكبر نكن. بلند شدم و باز نشستم، مسافران گفتند: آقا چته؟ صندليت ميخ داره؟ گفتم: نه. خودم گير دارم!
بالاخره از بهشت زهرا گذشته بوديم كه بلند شدم و گفتم: صلوات ختم كنيد. آنجا بود كه فهميدم علم و شخصيت، سبب تكبر من شده است.
 
جذب نسل نو
مرا به مسجد بسيار شيكى در تهران كه هزينه هنگفتى براى آن شده بود، دعوت كردند. ديدم يك مشت پيرمرد در مسجد هستند. گفتم: خدا قبول كند، اما بهتر نبود به جاى اين هزينه بسيار بالا، مسجد را ساده تر می ساختيد، اما براى جذب جوانان و نسل نو برنامه ريزى می كرديد.
 
نصيحت شهيد بهشتى
اوائل كارم بود كه پاى تخته سياه براى جوانها برنامه اجرا می كردم. شهيد بهشتى از آلمان به ايران آمده بود، به همراه دوستان و جمعى از فضلاى قم به زيارت ايشان رفتيم. به ايشان عرض كردم: شما براى جوانهاى آلمان چه می گفتيد تا من نيز براى جوانان كاشان بگويم؟
همه حضار خنديدند غير از خود ايشان كه با چهره اى جدى فرمود: جوانان با هم فرقى ندارند، همه داراى فطرتى پاك هستند. آنچه باعث هدايت جوانهاى آلمان می شود، باعث هدايت جوانان كاشان نيز هست.
آنگاه به من نصيحتى كرده و فرمودند:
آقاى قرائتى! اگر بتوانيد در تبليغ دين، خرافات را از آن جدا كنيد، كار مهمى انجام داده ايد.
 
غفلت هاى ما
به نمازجماعت بسيار با شكوه و شلوغى در مشهد رفته بودم. با خود گفتم: الآن بهترين موقعيت براى تبليغ است ببينم چگونه از آن استفاده می كنند. نماز كه تمام شد ديدم يك نفر از پشت بلندگو اعلام كرد: توجه! توجه! ديشب بعد از نماز يك لنگه كفش گمشده است هركس... تأسف خوردم بر غفلت هاى خودمان.
 
تجليل از اساتيد
در يكى از شهرهاى استان خراسان سخنرانى می كردم، پس از سخنرانى يكى از مستمعين گفت: آفرين چقدر بحثت زيبا بود!
گفتم: آفرين به اساتيد و پيرمردهاى حوزه كه علوم خود را به ما آموخته و درس داده اند.
 
احترام به بچه ها
در ايام محرم منبر رفته بودم كه گروهى از شخصيت هاى مملكتى وارد مجلس شدند. يك نفر آمد و چند نفر بچه ها را از جلو مجلس بلند كرد تا آنها بنشينند.
به محض اينكه اين صحنه را ديدم گفتم: كسى حق ندارد بچه ها را بلند كند مگر اينكه خودشان به خاطر احترام بلند شوند!
متأسفانه در مجالس ما به بچه ها زياد بی اعتنايى می شود.
 
دقت مردم
خانمى از بينندگان برنامه «درسهايى از قرآن» همراه با نامه اى يك سوزن و مقدار نخ فرستاده بود و در نامه نوشته بود: چند وقت است شما شب هاى جمعه صحبت می كنيد و زير بغل شما پاره است، چطور آن را نمی دوزيد و حواس بيننده ها را پرت می كنيد؟ گويا ايشان نمی دانست كه نوع دوخت لباس روحانيت چنين است.
 
تبليغ چهره به چهره
جوانى كم سن و سال بودم، اما به مطالعه احاديث علاقه داشتم. گاهى كه پدرم می گفت مثلا برو پنير بخر، به مغازه بقالى نزديك خانه می رفتم و به او می گفتم: می خواهى براى شما يك حديث بخوانم؟ او می گفت: بخوان و من حديثى را می خواندم.
روزى مرد بقال به من گفت: آنقدر كه تو براى من حديث گفتى، پاى منبرها نشنيده ام!
 
كلاس روى خاك
در هندوستان ملاقاتى داشتيم با وزير آموزش و پرورش. ايشان می گفت: ما در هند هفتاد هزار مدرسه داريم كه نيمكت و حصير ندارد. يعنى بچه هاى هندى روى خاك می نشينند و درس می خوانند و دكتر به دنيا صادر می كنند.
قدر امكانات خود را بدانيم و درست درس بخوانيم.
 
ارزش معلمى
مرحوم شهيد مطهرى به من فرمود: من خيلى خوشحالم كه تو در تدريس و معلمى فردى موفق هستى و نگرانم كه مسئوليت اجرايى به تو بدهند و از فيض معلمى محروم شوى.
 
زهد اسلامى يا بخل
به شهرى براى سخنرانى دعوت شده بودم، پس از سخنرانى سفره اى پهن كردند و نان و هندوانه آوردند. يكى از آنها گفت: آقاى قرائتى! ما می خواهيم با غذاى كم و ساده، زهد اسلامى را پياده كنيم! گفتم: اين زهد اسلامى نيست، بلكه بخل است. زهد يعنى خودت نخور، نه اينكه به مهمانت نده. انسان بايد ميانه ‏رو باشد.
 
تاثير تبليغ
زمان طاغوت براى جوانان و نوجوانان جلسه داشتم، شخصى به من گفت: زياد خودت را خسته نكن اينها تا 18 سالگى به حرفهايت گوش می كنند بعد يا به سربازى می روند يا دانشگاه و در آن محيطهاى بزرگ غرق مسائل انحرافى و شهوانى می شوند.
به او گفتم: فايده حرفهاى من اين است كه وقتى انسان فهميد حلال و حرام چيست؟ راه خدا و راه شيطان كدام است؟ بر فرض به انحراف كشيده شود، اما باز می گردد.
 
تأثير مثال
شخصى به من گفت: آقاى قرائتى! در تلويزيون مثالى زدى كه مرا حسابى تكان داد! مَثَل اين بود كه گفتى: اگر يك نوار ده تومانى داشته باشى حاضر نيستى صداى گربه روى آن ضبط كنى، ولى حاضرى روى نوار مغزت هر چرت و پرتى را ضبط كنى! چرا شنيدن دروغ و تهمت و غيبت و ... برايت بی اهميت است؟!
 
طواف براى بينندگان (دانش آموزان)
در حال طواف به يكى از وعاظ يزد رسيدم. گفت: می دانى به قصد چه كسانى طواف می كنم؟ به قصد كسانى كه در طول تبليغم پاى روضه هايم بوده اند. من هم از ايشان آموختم و از آن به بعد براى كسانى كه پاى تلويزيون برنامه «درسهايى از قرآن» را تماشا كرده اند طواف كرده ام.
 
اگر ما را دوست دارند باید برای خدا باشد
به حديثى برخوردم خيلى شيرين و زيبا؛
پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله از كوچه اى عبور می كرد كه كودكى به حضرت سلام كرد. پيامبر پاسخ سلام او را داد و از او پرسيد: آيا مرا دوست دارى؟ كودك گفت: البته كه دوست دارم، شما رسول خدا هستى!
پيامبر فرمود: مرا بيشتر دوست دارى يا خدا را؟ كودك گفت: شما را هم به خاطر خدا دوست دارم.
 
درس اخلاق گفتنى نيست
يكى از نهادها مرا براى درس اخلاق دعوت كردند، پس از عبور از چند اتاق وارد سالنى شديم، درها را بستند و گفتند اينها مسئولين اداره هستند. گفتم: مگر ما می خواهيم هروئين تقسيم كنيم، ما كه حرف محرمانه اى نداريم، می خواهيم قرآن و حديث بگوئيم، بگذاريد همه بيايند و در جلسه شركت كنند.
گفتند: آخر آنها در شأن اين جمع نيستند. گفتم: مرحوم علامه طباطبائى می فرمود: درس اخلاق گفتنى نيست، عملى است و همين كار شما ضد اخلاق است.
 
شيوه جذب
از يكى از مجتهدين نجف كه هزاران طلبه نزد او درس خوانده اند پرسيدم: شما چگونه مجتهد شديد؟ گفت: در محله ما آقايى بود كه شب ها براى دو سه نفر طلبه، درس شبانه داشت. من هم روزها كار می كردم و شبها نزد ايشان می رفتم. اين عالم بزرگوار ابتدا براى ما يك قصه می گفت و سپس درس را شروع می كرد. اينگونه ما عاشق حوزه و دروس دينى شديم.
 
روحاني خوش فكر
در زمان طاغوت دوستى در قم داشتم كه می گفت: وقتى می خواهم به مسافرت بروم، مقدارى سوهان و شيرينى می خرم و همين كه وارد اتوبوس شدم به راننده و شاگرد راننده تعارف می كنم. در بين راه يا موسيقى روشن نمی كند و يا اگر روشن كرد با تذكر من خاموش می كند.
 
مدير نمونه
يكى از مديران كل آموزش و پرورش مشغول سخنرانى بود كه صداى اذان بلند شد گفت: آقايان اگر رسول الله الآن زنده بود چه می كرد؟ نماز می خواند يا سخنرانى می كرد؟ لذا سخنرانى را قطع كرد و شروع كرد به اذان گفتن و پس از اقامه نماز، سخنرانى را ادامه داد.
 
بهشتى، نمونه نظم
در زمان طاغوت قرار ملاقاتى داشتم با شهيد بهشتى، براى اينكه بيشتر با ايشان صحبت كنم، ده دقيقه زودتر رفتم. وقتى در زدم ايشان در را باز كرد و گفت: قرار ما با شما ساعت 4 بود، الآن ده دقيقه به چهار است، شما تشريف داشته باشيد من ده دقيقه ديگر می آيم.
 
ما منطق داريم
فرزند شهيد بهشتى تعريف می كرد كه همراه پدرم از كنار قبرستانى در اروپا گذر می كرديم. ايشان فرمودند: توقف كنيم و در قبرستان قدمى بزنيم. در حين قدم زدن به قبر ماركس رهبر ماركسيست هاى جهان رسيديم. وقتى از قبر او گذشتيم يكى از همراهان گفت: قبر ماركس همان قبرى است كه سگى روى آن نشسته؟
پدرم تا اين جمله را شنيد با اينكه هيچ كس جز ما در قبرستان نبود، با چهره اى درهم كشيده فرمود: ما منطق داريم نبايد توهين كنيم.
 
دقت خارجی ها
پيرمرد ساعت سازى در قم می گفت: به فلان كارخانه ساعت سازى در يكى از كشورهاى غربى نامه نوشتم كه در ساختن ساعت اگر اين دقت را بكنيد زيبايى و دوام ساعت شما بيشتر خواهد شد.
الآن نزديك چهل سال است كه از آن تاريخ می گذرد و هر سال وقتى تاريخ ارسال آن نامه می رسد، تقديرنامه اى از آن كارخانه براى من می رسد.
 
اطاعت از ولى امر
شهيد محراب آيت الله صدوقى از جبهه برگشته بود، بسيار خسته و مريض حال وارد منزل پسرش در تهران شد و گفت: تصميم دارم 15 روز استراحت كنم.
فرداى آن روز در جماران خدمت ‏امام ره رسيد، امام پرسيد: شما كى به يزد برمی گرديد؟ ايشان گفت: امروز، فردا.
در حياط منزل، فرزندش گفت: پدرجان! شما گفتيد 15 روز می مانم! فرمود: بنا داشتم 15 روز بمانم، اما از سؤال امام فهميدم كه می گويد برگرد يزد، لذا اطاعت از ولی امر می كنم.
 
اثر محبت به بچه ها
در كاشان پيرمردى بود كه فرزندى نداشت، ولى هميشه مقدارى شكلات در جيبش می گذاشت و به بچه ها می داد. الآن سالهاست كه از دنيا رفته است و بچه هايى كه از دست او شكلات گرفته اند، هر شب جمعه شيرينى و شكلات می خرند و براى او خيرات می كنند.
 
راز غيبت استاد
استادم آيت الله رضوانى می فرمود: نزد آيت الله فكور درس می خواندم. چند روزى كه از درس گذشت استاد نيامد. به خانه اش رفتيم و علت غيبت ايشان را جويا شديم.
گفت: راستش را بخواهيد ترسيدم درسم را نپسنديد و براى شما قابل استفاده نباشد، لذا دو سه روز غيبت كردم تا اگر علاقمند نيستيد راحت به درس نيائيد.
 
پنج دقيقه ها (پنج دقیقه های بین کلاسها یا ...)
دانشمندى كتابى نوشته است به نام «پنج دقيقه هاى قبل از غذا». دليلش اين بود كه وقتى می خواست غذا بخورد، تا آوردن غذا دقايقى طول می كشيد، او از اين فرصت استفاده كرده وبه مطالعه پرداخته ونكات جذاب كتاب هاى مفيد را استخراج می نمود و مجموعه اى تحت عنوان پنج دقيقه هاى قبل از غذا منتشر كرد.
 
انسان، بنده احسان است (دانش آموز را با محبت می شود جذب کرد)
پيرمرد ريش سفيدى می گفت: در ماشين نشسته بودم كه دختر بدحجابى كنار من نشست. مردم داخل اتوبوس خنديدند. ديدم نشستن منِ ريش سفيد در كنار اين دختر بدحجاب مناسب نيست. خواستم بلند شوم، ديدم صندلى خالى نيست. براى اينكه ثابت كنم او با من نيست، پشتم را به او كردم.
بليط اتوبوس دستم بود، شاگرد راننده بليطها را جمع می كرد، دستم را دراز كردم كه بليط بدهم، گفت: خانم بليط شما را حساب كردند.
ديدم بد شد. كمى كتفم را چرخاندم و گفتم: خانم ببخشيد. گفت: اختيار داريد، شما پدر ما هستيد و احترام شما برما واجب است.
پيش خود گفتم: «الانسان عبيد الاحسان» انسان بنده محبت و احسان است و با اندكى محبت می توان در دلها نفوذ كرد.
 
اگر بگويم نمی دانم اشكالى ندارد؟
از مرحوم علامه طباطبايى صاحب تفسيرالميزان سؤالى كردند. ايشان فرمود: اگر بگويم نمی دانم اشكالى ندارد؟ گفتند: خير آقا. فرمود: نمی دانم.
 
مطالعه با تمام وجود
از مرحوم علامه محمدتقى جعفرى شنيدم كه می فرمود: در نجف مشغول مطالعه بودم و در حين مطالعه فتيله چراغ نفتى بالا آمده و دود زده بود. دود همه اتاق را گرفته و به خارج اتاق رفته بود، طلبه ها به حجره من هجوم آوردند و در را باز كردند، ديدند كه من مشغول مطالعه هستم. وقتى از اتاق بيرون آمدم تازه فهميدم اتاقم پر از دود بوده است ولى من غرق مطالعه بوده ام و متوجه آن نشده ام.
 
تأثير اخلاق خوب
يكى از برادران نقل می كرد: در حالى كه سران توده ای ها مثل كيانورى و احسان طبرى اعترافاتى كرده و طى مصاحبه اى مطالبى را گفته بودند، يك نفر از توده ای ها خيلى يك دنده بود و اصلا همكارى نمی كرد.
پاسدار مسئول حفاظت زندان به او می گويد: بزرگ‏ترهاى شما اعتراف كرده اند، تو هم بگو و اعتراف كن، به نفع خودت است. او آب دهان به صورت آن برادر می اندازد. زندانبان در مقابل آن برخورد می گويد: «والكاظمين الغيظ»
توده اى كه باسواد بوده و معناى آيه را فهميده بود، گريه كنان به كنارى می رود و به آن برادر پاسدار می گويد: هيچ چيز مرا تسليم نكرد، اما اين برخورد تو، مرا تسليم كرد.
 
مصداق برادرى اسلامى
آيت الله مشكينى می فرمود: در حجره چند تا طلبه بوديم و هرچه پول داشتيم زير فرش می گذاشتيم و می گفتيم: هركه هرچه نياز دارد بردارد و خرج كند. اصلاً نمی پرسيديم اين پول مال كه بود؟ و چه مقدار برداشته می شود؟
بايد برسيم به آنجايى كه همه با هم يكى باشيم.
 
تربيت اسلامى
در نجف بودم كه مرحوم شيخ عباسعلى اسلامى (بنيانگذار مدارس تعليمات اسلامى در ايران) به نجف آمدند و قصه اى را تعريف كردند بسيار آموزنده، ايشان فرمودند:
من مسئول مدارس اسلامى هستم، يك نفر غيرمسلمان به من مراجعه كرده و مقدارى پول به من داد تا خرج مدرسه كنم. گفتم: مدرسه ما فقط دانش آموز مسلمان می پذيرد. انگيزه شما از كمك به اين مدرسه چيست؟
گفت: درست است كه من غيرمسلمانم، اما بچه هايى كه در همسايگى ما زندگى می كنند و به مدرسه شما می آيند، به قدرى با تربيت و مؤدب هستند كه در بچه هاى من هم اثر گذاشته اند.
 
گردنبند قيمتى (توجه ویژه به فرزندان شهید و ایتام)
خانمى از ايتاليا گردنبندى قيمتى براى حضرت امام به رسم هديه فرستاده بود، گردنبند روى ميز حضرت امام بود تا اينكه دختر شهيدى به ملاقات امام آمد، امام گردنبند را به او هديه كرد.
 
شرط براى تفريح
حضرت امام خمينی قدس سره در كنار درس و بحث به تفريح هم علاقه داشت. در جوانى روزهاى جمعه با طلاب براى تفريح از شهر خارج می شدند، اما قبل از حركت می فرمود: به چند شرط با شما بيرون می آيم: نماز را اول وقت بخوانيم و در تفريح از كسى غيبت نشود.
 
وقت ورزش
عده اى از سران كشور خدمت حضرت امام بودند كه يك مرتبه امام ساعتشان را نگاه كرده فرمودند: دير شد، پرسيدند: آقا چى شده؟! فرمود: وقت ورزش دير شد.
 
عزت مسلمين
كانون پرورش‏فكری كودكان ونوجوانان از حضرت امام سؤال كردند كه می خواهيم بعضى از كتاب هاى كودكان را از خارج تهيه و به زبان فارسى ترجمه كنيم، تكليف چيست؟ ايشان فرمودند: به شرطى اينكار را بكنيد كه كافر را براى بچه مسلمان قهرمان نكنيد!
 
استفاده از عمر
پزشكان امام خمينی قدس سره به ايشان گفته بودند: شما بايد به پشت دراز بكشيد و پاهايتان را به صورت دوچرخه حركت دهيد.
يكى از همراهان امام می گفت: وارد اتاق شدم و ديدم امام مشغول انجام اين دستور پزشك است. نوه اش را روى سينه اش نشانده، تلويزيون را روشن كرده ولى صدايش را بسته و به صداى راديو گوش می دهد، ذكر هم می گويد. با خود گفتم: اين را می گويند استفاده مفيد از عمر.
 
احترام به اموال عمومى
شهيد حاج آقا مصطفى خمينى می فرمود: در خدمت حضرت امام در شهر همدان قدم می زديم، به پاركى رسيديم كه چمن بود. حضرت امام مسافت بسيار طولانى را طى كرد تا پايش را روى چمن نگذارد و فرمود: ما رژيم طاغوت را قبول نداريم، ولى اين چمن ها با پول مردم درست شده و من پا روى آن نمی گذارم.
 
تواضع عالم
شور و شوق انقلابى، همه شهرها را فراگرفته بود. جوانان انقلابى جهرم نيز انتظار داشتند حضرت آیت الله حق‏شناس يكى از علماى وارسته ديار فارس واز عاشقان امام خمينى با حرارت بيشتر وارد صحنه شود، ايشان هم می فرمود: بايد از طرف امام دستور برسد تا ما نيز حركت كنيم.
جوانان انقلابى گفتند: بايد حال اين پيرمرد را بگيريم، به در خانه او رفتند و گفتند: شما آخوند انقلابى نيستى، شما آخوند عصر ناصرالدين شاه هستى، شما به درد صد سال پيش می خورى.
ايشان در جواب آنان با خوشرويى فرمود: به جدم قسم به درد صد سال پيش هم نمی خورم، حالا بيائيد داخل منزل تا با هم يك چايى بخوريم.
جوانها به هم نگاهى كرده و خود را خلع سلاح ديدند.
 
هديه و پيوند دلها
ايامى كه امام خمينی قدس سره در نوفل لوشاتو فرانسه بودند، با تولد حضرت مسيح عليه السلام مقارن شد، امام فرمودند: هدايا و آجيل و شيرينی هايى كه دوستان براى ما آورده اند همه را بسته بندى كنيد و به همسايه ها هديه دهيد. امام با اين ابتكارش آنچنان دلهاى همسايه هاى مسيحى را جذب كرد كه شبى كه نوفل لوشاتو را ترك می كرد، با بدرقه پرشكوه و بسيار عاطفى آنان روبرو گشت.
 
ظلم به افكار مردم
عالمى فرزانه در مجلسى نشسته بود. بدون هماهنگى با ايشان، گروهى گفتند: صلوات بفرستيد تا آقا منبر تشريف ببرند، آقا گفت: من مطالعه نكرده ام و آمادگى ندارم.
گفتند: هر كس می خواهد آقا صحبت كند صلوات بلندتر ختم كند. آقا گفت: من مطالعه ندارم.
بالاخره با صلوات سوم به زور ايشان را بالاى منبر فرستادند. ايشان هم گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» حالا كه با زورِ صلوات مرا بالاى منبر فرستاديد، پس خوب گوش كنيد تا مطلبى برايتان بگويم. بی مطالعه حرف زدن ظلم به افكار مردم است. والسلام عليكم ورحمه الله و بركاته. سپس از منبر پايين آمد.
 
پاسخ بدى با خوبى
در بحبوحه انقلاب، شاه به ارتش خود دستور تيراندازى داد و در برابر او امام به مردم گفت: به برادران ارتشى گل بدهيد. يك مرتبه تحولى بزرگ در درون ارتش ايجاد شد، سرباز می خواست تيراندازى كند، ولى گل دريافت می كرد. اين امر باعث پيوستن بسيارى از نيروهاى ارتشى به جمع مردم شد.
 
احترام پدر
در ايام عيد يكى از وزرا براى عيد ديدنى و زيارت امام، به همراه پدرش خدمت ايشان رسيدند. امام پرسيد: اين پيرمردى كه پشت سر شماست كيست؟ گفت: ايشان پدرم هستند. امام بسيار ناراحت شد و در حالى كه آثار ناراحتى در چهره امام نمايان شده بود فرمود: پدرت را پشت سر انداخته اى؟ درست است كه وزير هستى، اما هر چه باشى فرزند اويى.
 
تواضع در برابر والدين
در حالات شهيد آیت الله صدر شنيده ام كه ايشان مرتب دست مادرش را می بوسيد.
 
امام جماعت نمونه
هنگامى كه در مسجدى حضور جوانان را می بينم خوشحال می شوم و بدنبال دليل آن می روم. گذرم افتاد به مسجدى پرجوان در شميران، وقتى پيگيرى كردم ديدم امام جماعت مسجد سالى چند بار عكس شاگردان ممتاز را تهيه و در تابلويى خارج از مسجد در معرض ديد عموم به نمايش می گذارد. دانش آموزان جذب اين كار شده به مسجد می آمدند.
 
اوج تواضع (براي كلاس قرآن)
جوانى قارى قرآن از مصر مهمان جمهورى اسلامى ايران بود. وقتى به زيارت آيت الله العظمى گلپايگانى ره در قم نائل شد، حضرت آيت الله گلپايگانى به او فرمود: ممكن است من حمد و سوره ام را براى شما بخوانم تا ببينيد چطور است؟
اوج تواضع را ببينيد، عالم و مرجعى نود ساله حمد و سوره اش را نزد جوانى كم سن و سال می خواند.
 
تشكر غوغا می كند
يكى از استانداران كار زيبايى كرده بود. روز معلم، تمام معلمان دوران تحصليش را جمع كرده و به آنان گفته بود: اگر كارى داريد، من در خدمت شما هستم.
يكى از معلمان برخاسته و گفته بود: به دليل مشكلات زياد درخواست بازنشستگى داده بودم، اما حالا با اين برخورد شما تقاضايم را پس می گيرم.
 
شيوه نهى از منكر
يكى از محترمين تهران كه به زيارت حضرت آيت الله حائرى مؤسس حوزه علميه قم رفته بود، صورتش را تراشيده بود. وقتى خدمت آقا رسيد، آقا پس از آنكه صورتش را بوسيد فرمود: اگر به من علاقه داريد از اين به بعد جاى بوسه مرا نتراشيد! آن مرد قبول كرد و گفت: چشم آقا.
 
افتخار تربيت فرزند
به يكى از دوستان گفتم: شنيده ام خداوند به شما فرزندى عطا فرموده است؟
در جواب من خيلى زيبا گفت: خداوند افتخار تربيت يكى از بندگانش را به من عطا كرده است!
 
همبازى و همرازشدن با فرزند
منزل يكى از محترمين تهران بودم، پسرش از منافقين فرارى بود. پدر، عالمى وارسته و پسر، منافقى فرارى!
درباره اينكه چطور شد پسرش اينگونه شد، گفت: به تربيت پسرم نرسيدم. از صبح زود تا آخر شب اينجا و آنجا سخنرانى و برنامه هاى علمى و تحقيقى داشتم، ولى از فرزندم غافل شدم. الآن چوبش را می خورم. همه اعضاى خانواده در اين غم می سوزيم كه چرا بايد جوانى از خانواده ما به اين راه كشيده شود.
الآن می فهمم كه علی بن ابيطالب عليهما السلام كه فرمود: هركس بچه اى دارد، بايد بچه شود يعنى چه. يعنى پدرها بايد در خانه ژست پدرى را كنار بگذارند و با بچه ها همبازى و همراز شوند.
 
تشکر از خانواده
با اينكه رفت و آمد مهمان به منزل ما زياد بود، ولى خانواده گفت: شما آقاى مطهرى را دعوت كن. علت را پرسيدم؟ گفت: چون تنها مهمانى كه موقع رفتن، به نزديك آشپزخانه آمده و از من تشكر می كند، ايشان است، بقيه مهمان ها تنها از شما تشكر می كنند!
 
وظیفه کدام است
وقتى دوره سطح را در حوزه تمام كردم، متحير مانده بودم كه چه برنامه اى براى خودم داشته باشم. دوستانم به درس خارج فقه رفتند، اما من سرگردان بودم. بالاخره تصميم گرفتم جوان هاى محل را به خانه ام دعوت كنم وبراى آنان اصول دين بگويم. تخته سياهى تهيه كردم ومقدارى هم ميوه وشيرينى خريدم وشروع به دعوت كردم.
بعد ديدم كار خوبى است ولى يك دست صدا ندارد، طلبه ها مشغول درس هستند و جوانها رها و مفاسد بسيار، در فكر بودم كه آيا كار من درست است يا كار دوستان، من درس را رها كرده به سراغ جوانها رفته ام و آنها جوانها را رها كرده به سراغ درس رفته اند. تا اينكه يكى از فضلاى محترم روزى به من گفت: در خواب ديدم كه به من گفتند: لباست را بپوش تا خدمت امام زمان عليه السلام برسى. به محضر آقا رسيدم، اما زبانم گرفت، به شدت ناراحت شدم تا اينكه زبانم باز شد. از آقا سؤال كردم: الآن وظيفه چيست؟ فرمودند: وظيفه اين است كه هر كدام از شما تعدادى از جوانها را جمع كنيد و به آنها دين بياموزيد.
با اين مطلب، اميدوار شدم و به كارم ادامه دادم.
 
هر گروهی نیازمند چیزی
شب احياى ماه رمضان به مسجدى دعوت شدم. جمعيت زياد بود، آنها را بر ساس سن و سال از هم جدا كردم: پيرمردها را براى خواندن دعاى جوشن به يك گوشه و ميانسال ها را براى درست كردن نماز وحمد وسوره به گوشه اى ديگر و جوانان ونوجوانان را براى آموزش اصول عقائد در گوشه ديگرى قرار دادم. رئيس هيئت گفت: مجلس ما را بهم زدى! گفتم: بنا نيست در سنت هاى نادرست خورد شويم، بايد تسليم روشهاى درست واصلاحى باشيم.
 
دوستی بدون عمل
بچه ام كوچولو بود، از من بيسكويت خواست. گفتم: امروز می خرم.
وقتى به خانه برگشتم فراموش كرده بودم. بچه دويد جلو و پرسيد: بابا بيسكويت كو؟ گفتم: يادم رفت. بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده، بابا بَده.
بچه را بغل كردم و گفتم: باباجان! دوستت دارم. گفت: بيسكويت كو؟ دانستم كه دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد. چگونه ما می گوئيم خدا و رسول و اهل بيت او را دوست داريم، ولى در عمل كوتاهى می كنيم؟
 
قول، قول است
در منزل مهمان داشتم، به آنان وعده داده بودم ساعت 6 خودم را می رسانم، ولى به دليل ترافيك و مشكلاتى در مسير، ساعت 6:30 رسيدم. مهمان پرسيد: چرا دير آمدى؟ گفتم: در راه چنين و چنان شد. گفت: سؤالى دارم؛ گفتم: بفرماييد. گفت: اگر شما با مقام معظم رهبرى ساعت 6 ملاقات داشتى چه می كردى؟
گفتم: سر دقيقه می رسيدم. گفت: پس پيداست تو به من اهميت ندادى، تو به من ظلم كرده اى. من و امام زمان عليه السلام از نظر حقوق اجتماعى مساوى هستيم، قول، قول است.
شرمنده شده و معذرت خواهى كردم.
 
كجا بوديم؟!
در زمان طاغوت مرا به دبيرستانى بردند تا سخنرانى كنم. به من گفتند: اينجا دبيرستانى مذهبى است. وقتى وارد جلسه شدم وگفتم: «بسم الله الرحمن الرحيم» سر و صدا كردند و هورا كشيدند، قدرى آرام شدند گفتم: «بسم الله الرحمن الرحيم» باز هورا كشيدند، مدت زيادى طول كشيد هر چه كردم حتى موفق نشدم يك بسم الله بگويم. شگفت زده بودم، حتى حاضر نبودند شخصى مذهبى براى آنان سخن بگويد. دوستان گفتند: آقاى قرائتى چرا تعجب می كنى؟ آيا می دانى كه برخى معلمان غير مسلمان مسئوليت آموزش تعليمات دينى دانش آموزان ما را به عهده دارند؟!
 
امداد الهى (خداوند یاری می کند)
غالباً برنامه درسهايى از قرآن حدود يك ماه قبل از پخش، تهيه و تدوين و ضبط می شود. وقتى فتواى حضرت امام در مورد قتل سلمان رشدى صادر شد گفتم بايد برنامه اى ويژه تهيه كنم، اما فرصتى براى تحقيق نبود، هر چه فكر كردم مطلبى بيادم نيامد. با همكاران و دوستان تماس گرفتم يكى گفت: مريضم، يكى مسافر، يكى ...
حالتى خاص به من دست داده بود، وارد كتابخانه شدم و گفتم:
خدايا! صحبت از حمايت از رسول توست، من هم چيزى بلد نيستم، خودت كمكم كن.
قسم ياد می كنم كه آن شب به سراغ هر كتابى رفتم و باز كردم همان صفحه و مطلبى می آمد كه می خواستم، گويا خداوند فرشته ها را به كمك من فرستاده بود.
 
اخلاص در عمل
مدتى در درس آيت الله حاج مرتضى حائرى يزدى فرزند مؤسس حوزه علميه قم شركت می كردم، روزى استاد به من فرمود: اگر كارت براى خدا نباشد، روز قيامت خواهى گفت: اى كاش خوابيده بودم و كارى نمی كردم.
 
به حساب قيامت
روزى از دوست مهندسم پرسيدم: براى قيامتت چه می كنى؟ چيزى گفت كه به حال او غبطه خوردم. گفت: هر پانزده روز يك مرتبه ماشينى كرايه می كنم و بچه هاى يتيم را به پاركِ بازى می برم و برايشان بستنى می خرم و پس از تفريحى چند ساعته برمی گرديم، من اين كار را به حساب قيامتم گذاشته ام.
 
يادداشت بردارى
زمان شاه به ملاقات يكى از علماى قم كه در زندان بود رفتم، از پشت ميله هاى زندان از ايشان تقاضا كردم مرا نصيحتى بفرمايند. ايشان هر چه فكر كرد چيزى به يادش نيامد، اصرار كردم فرمود: از همين ناتوانى من الهام بگير و دانستنی هاى خود را يادداشت كن، از اينجا كه رفتی تعدادى دفتر تهيه كن و به صورت موضوعى مطالب خود را در دفترها يادداشت كن. من نيز چنين كردم.
اين موعظه در موفقيت من بسيار مؤثر بود.
 
مَحَك زدن خود
مرحوم شهيد بهشتى يك روز به من گفت: آيا درباره ريشه و انگيزه و نيت سخنرانی هايت فكر كرده اى و خود را محك زده اى؟
گفتم: چطور؟ فرمود: كجا كلاس دارى؟ گفتم: كاشان. فرمود: در مسير قم تا كاشان درباره انگيزه و نيت خود فكر كنيد، خيلى می تواند كارگشا باشد كه آيا اين سخنرانى جهت توقعات مردم است يا موقعيت زمان، يا احتياج مردم يا تحت تأثير جو اجتماعى و يا...؟!
 
خواندن حديث با خوردن كاهو و شيره
در زمان طاغوت، برادرم در پادگانى خارج از شهر در حال خدمت سربازى بود. روزى به ديدن او رفتم و به وى پيشنهاد كردم كه داخل پادگان شده، براى سربازها حديث بخوانم: گفت:
اجازه نمی دهند، گفتم: سربازان همشهرى و كاشانى را جمع كن تا به عنوان ديدار با آنان، حديث بخوانم. گفت: اگر مسئولان و مأموران بفهمند، آنها را اذيت خواهند كرد. شما به اين كه من يا آنها را آزار دهند، راضى نشويد.
اما من بر اين كار كه وظيفه تبليغى خود می دانستم، اصرار می كردم.
بالاخره طرحى به فكرم رسيد، به شهر برگشتم و مقدار زيادى كاهو و شيره و سكنجبين آماده كردم و دوباره به پادگان برگشتم و گفتم: شما جمع شويد به عنوان خوردن كاهو، من هم حديث می خوانم. برادرم گفت: باز اگر بفهمند كه شما حديث می خوانيد، مشكل ايجاد خواهند كرد.
گفتم: گروه، گروه با فاصله چند مترى، پشت به يكديگر بنشينيد. خلاصه در آن محيط ترس و خفقان با اين نقشه و طرح، توانستم چند آيه قرآن و حديث براى آنان بخوانم.
انتظار مردم از روحانی
در زمان جنگ تحميلى، سفرى به چين داشتم. هنگام برگشتن در فرودگاه، عده اى ازتاجران نشسته بودند. تا من وارد سالن انتظار شدم و مرا شناختند؛ صلواتى ختم كردند كه من از نحوه آن فهميدم اين نوعى انتقاد و اعتراض است. بعد يكى از آنان كنار من نشست و گفت: آقاى قرائتى! ممكن است ما ساك شما را ببينيم. من متوجه شدم كه آنها فكر می كنند ما هم تجارت می كنيم. ساك را به او دادم و او هم در مقابل همه ساك را باز كرد، ديدند يك مقدارى كتاب و يادداشت و لباس است. تعجب كردند وباز يك صلواتى ختم كردند كه فهميدم اين صلوات از روى علاقه، صميميت ومحبت است!
 
رهبر بيل بدست (درد خود کم بینی!)
در زمان طاغوت جوانى عكسى را پيش من آورد كه نشان می داد رئيس جمهور يكى از كشورهاى كمونيستى در حال كار كردن و بيل زدن است و اين كار را ملاك ارزش آن شخص می دانست.
به او گفتم: چرا اينقدر در غفلتى و خود را بى ارزش می دانى؟! تو رهبرى همچون علی عليه السلام دارى كه سالها كار كرد و بيل زد و محصول كارش را وقف محرومان كرد.
 
هرکاری تخصص می خواهد
در سفرى چند جوان را ديدم كه كار تحقيقى روى قرآن انجام می دهند. گفتم: در علوم قرآنى تخصص و سواد شما چقدر است؟ گفتند: مايه عربى آنچنانى نداريم، اما در رشته خود دانشجويان خوش‏فكرى هستيم. گفتم: عزيزان من! بی پير مرو تو در خرابات. كباب پزى هم تخصص می خواهد وگرنه گوشت ها روى آتش می ريزد!
آنگاه از آنها پرسيدم: «و لايُسرِف فى القتل» يعنى چه؟ گفتند: يعنى در كشتن اسراف نبايد كرد. گفتم: پس يكى دو نفر را می شود كشت؟ متحير شدند و گفتند: پس معناى آيه چيست؟ گفتم: چون در زمان جاهليت وقتى دو قبيله با هم می جنگيدند به انتقام يك كشته دهها نفر را می كشتند، اين آيه می گويد: يك نفر در مقابل يك نفر نه بيشتر.
 
توجه به منبع خير
در يكى از شهرها مشغول سخنرانى بودم، پيرمردها و علماى ريش سفيد شهر هم حضور داشتند. در حين سخنرانى جوانى بلند شد و گفت: آقاى قرائتى شما خوب سخنرانى می كنى، اما اين علماى شهر ما چنين و چنانند.
حيران بودم كه چه جوابى به او بدهم. خودم را سرگرم تخته پاك كردن نموده از خدا خواستم تا پاسخى به ذهنم بيندازد، آنگاه رو كردم به جمعيت و گفتم:
حرف شما مثل اين است كه كسى وارد اين سالن شود و ببيند لامپى نورافشانى می كند بگويد: زنده باد لامپ! غافل از آنكه روشن بودن لامپ به خاطر وصل بودن به كارخانه و نيروگاه برق است. اگر من حديثى خواندم و شما لذت برديد، نزد همين علما و ريش سفيدها درس خوانده ام. اگر اينها استادى نمی كردند من الآن نمی توانستم چنين حرف بزنم.
 
جلسات فاميلى (خانواده ها را دریابید)
در زمان طاغوت روزى شهيد بهشتى به من زنگ زد كه با شما كار دارم. از قم به تهران آمده خدمت ايشان رسيدم. به من فرمود: ما هر جا جلسه اى تشكيل می دهيم ساواك تعطيل می كند، طرحى داريم كه می خواهيم توسط شما پياده كنيم و آن اينكه ما از هر فاميل فردى زبده را انتخاب می كنيم تا شما براى اين افراد يك دوره اصول ‏عقايد بگوئيد و آنها بنويسند، آنگاه اين زبده ها شب جمعه و يا روز جمعه با افراد فاميل به عنوان ديد و بازديد جلسه می گذارند و درس ها را منتقل می كنند. من نيز پذيرفتم وهمين كار را كردم.
 
حسابرسى قيامت
سالروز تاسيس نهضت سواد آموزى به اتفاق همكاران خدمت حضرت امام خمينی قدس سره رسيديم. بايد گزارشى از كار نهضت ارائه می دادم، من كه سالها در تلويزيون مثل بلبل حرف می زدم در محضر امام دستپاچه شده تمام حرفها را به صورت ناقص گفتم و بعد از اتمام جلسه پيش خود گفتم: راستى قيامت چه خبر است؟ چگونه می خواهيم در محضر خداوند و پيامبر حساب پس بدهيم؟
 
سمينار دبيران تعليمات دينى
در زمان طاغوت شهيد بهشتى به من تلفن كرد كه بيا تهران با تو كارى دارم. به تهران آمدم فرمودند: سمينارى است با شركت دبيران تعليمات دينى، می خواهم شما چند جلسه درس برايشان داشته باشى. ظاهراً آموزش ضمن خدمت بود، وارد سالن كه شدم جمعيتى از زنان بی حجاب مرا متعجب كرد! نه روسرى، نه چادر. خيلى برايم عجيب بود، معلم تعليمات دينى و اين شكل!! از سالن برگشتم.
مسئول سمينار گفت: آقاى قرائتى كجاى كارى؟ آيا می دانى در ميان دبيران تعلميات دينى چه تعداد يهودى و يا بهايى وجود دارد؟ تازه اينها دبيران مسلمان هستند. من گفتم: آخر به بی حجاب چطورى دين را بگويم، لااقل يك روسرى سر كنند.
منطق مسئول سمينار اين بود كه اگر قرار است هم بی سواد باشند هم بی حجاب، لااقل فقط بی حجاب باشند!
 
دلهای در اختیار ما
يكى از دوستان طلبه به من می گفت: آقاى قرائتى! من مثل يك لامپ هستم و تو مثل خورشيد! گفتم: چطور؟ گفت: من در مسجد براى صد نفر صحبت می كنم و شما در تلويزيون براى چند ميليون. گفتم: اين از يك منظر اما منظر ديگر قيامت است، اگر هر دو خراب كرده باشيم، شما به خاطر در اختيار داشتن صد دل مؤاخذه می شويد و من به خاطر چند ميليون دل! از من سؤال می شود اين همه دل را خداوند به تو داد، چرا تو يك دل به خدا ندادى؟!
 
سوادآموزى خانه به خانه
در كنگره جهانى حضرت امام رضا عليه السلام يكى از مدرسين حوزه علميه قم گفت: آقاى قرائتى! ضمن مطالعه به حديثى برخورد كردم و چندبار تلفن زدم شما نبوديد، حديث اين بود كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: همسايه اى كه سواد دارد بايد معلم شود و همسايه اى كه سواد ندارد، شاگرد. وگرنه هر دو را تنبيه می كنم. «والا عاقَبتُهما»
آرى، نشر دانش و سوادآموزى خانه به خانه از ابتكارات رسول ‏الله است.
 
بحث يادم رفت!
دوستى می گفت: براى سخنرانى عازم شهرى بودم و بحثى را آماده كرده بودم؛ همين كه سخنرانى را شروع كردم، بحث يادم رفت و هركارى كردم يادم نيامد. همين نكته را موضوع بحث خود قرار دادم كه اگر لطف خدا نباشد، ما هيچ هستيم.
 
رابطه يا قهر
شخصى می گفت: برادرى دارم كه نماز نمی خواند، خواهر زنى دارم كه تارک الصلوة است، آيا با آنان رفت و آمد داشته باشم؟ رابطه فاميلى را چه كنم؟ گفتم: اين مربوط به اثر است، گاهى ممكن است با رفت و آمد و محبت انسانى را عوض كرد و گاهى بر عكس. اگر نجات می دهى برو و اگر غرق می شوى نرو.
 
جوانى امام
به مرحوم آيت الله العظمى بهاءالدينى گفتم كه ما هر چه شنيده ايم از ميانسالى امام شنيده ايم، شما كه در جوانى با امام دوست بوده ايد آيا خاطره اى از جوانى امام به ياد داريد؟ ايشان فرمود: خاطرات بسيارى به ياد دارم از جمله اين كه در زمان رضا شاه، درمدرسه فيضيه نشسته بوديم كه يكى از ماموران شاه وارد مدرسه شد و شروع كرد به فحاشى و قُلدرى. من شاهد بودم حضرت امام كه بيست و چند سال بيشتر نداشت، جلو آمد و چنان سيلى بر صورت او نواخت كه برق از گوشش پريد.
 
خدمت در پشت جبهه (هرچقدر از دستم بر می آید)
در دوران هشت سال دفاع مقدس روزى به منزل مرحوم كوثرى، از منبری هاى قديمى و مرثيه خوان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام، رفتم تا از پدرش عيادت كنم.
پيرمرد به صورت مشتى استخوان در گوشه اى افتاده بود، ولى می گفت:
من فكر كردم كه بايد كارى براى انقلاب بكنم و سهمى در جنگ داشته باشم. لذا شب ها كه خوابم نمی برد، شبى چند ساعت راديو عراق را خوب گوش می دهم و وقتى مصاحبه اسراى ايرانى را پخش می كنند، مشخصات آنها را يادداشت می كنم و روز بعد به خانواده شان در هر شهرى كه باشند تلفن می كنم و آنها را از نگرانى درمی آورم. مدت هاست كه چنين كارى را انجام می دهم.
 
خروج مغزها
يكى از دانشمندان ايرانى از رفتار بعضى مسئولين رنجيده بود و تصميم گرفت به خارج از كشور برود. اموالش را به طلا تبديل كرد و عازم سفر شد. در فرودگاه از رفتن او ممانعت كرده و گفتند: طلا مثل ارز است و خروج ارز از كشور ممنوع است. او اشاره به مغزش كرد و گفت: آقا والله اين ارز است!
البته پس از مدتى وسايل برگشت او به كشور فراهم شد و مشغول فعاليت گرديد.
 
عشق به خمينى
در مراسم حج ديدم يك سودانى، پيرمردى ايرانى را كه خسته و ناتوان شده بود به دوش گرفته تا به مقصد برساند. به او گفتم: به چه انگيزه اى يك ايرانى را به دوش گرفته اى؟
گفت: به خاطر عشق به خمينى.
 
شجاعت رهبر
پس از قيام پانزده خرداد، شاه به اسدالله علَم وزير دربار گفت: اين خمينى كيست كه آشوب به راه انداخته؟ علم گفت: يادتان هست وقتى شما به منزل آيت الله العظمى بروجردى در قم وارد شديد همه علما بلند شدند، اما يك سيدى بلند نشد؟ شاه گفت: بله، عَلَم گفت: اين همان است.همين امام خميني كسي است كه آيت الله بهاءالديني مي فرمايد بيست سال با امام بودم يك بار نشد جلوتر از ديگر دوستان حركت كند و جلوتر از ديگران از دري وارد شود!
 
سرباز واقعى
حضرت آيت الله مرواريد قدس سره نقل می كردند كه در خدمت حاج شيخ عباس قمی قدس سره در باغى در حوالى مشهد مهمان بوديم. حاج شيخ عباس بعد از سلام و احوالپرسى شروع به نوشتن كرد. گفتند: آقا امروز روز تفريح است فرمود: فكر می كنيد من از سهم امام بخورم و كار نكنم! صاحب باغ گفت: آقا غذاها و ميوه ها سهم امام نيست، مال شخصى من است، شما استراحت كنيد.
فرمود: يعنى می گوييد يك روز هم كه از سهم امام زمان عليه السلام استفاده نمی كنم، براى مولايم كار نكنم؟!
 
رضايت والدين
خدمت حضرت امام قدس سره بودم كه دخترى با گريه خدمت امام عرض كرد: می خواهم كارهاى انقلابى بكنم، ولى پدر و مادرم نمی گذارند. امام فرمودند: از برنامه هاى انقلابى كارهايى را انجام بده كه پدر و مادرت راضى باشند.
 
الگوى مصرف
خدمت مقام معظم رهبرى رسيدم، تمام چراغهاى اتاق خاموش و فقط چراغِ روى ميز ايشان جهت مطالعه روشن بود. اطرافيان گفتند: آقا تنها وقتى مهمان به ايشان می رسد چراغ اتاق را روشن می كند.
 
آرزوى جوانى 17 ساله
مرحوم حاج‏آقا حسن بهشتى از بستگان شهيد دكتر بهشتى تعريف می كرد كه شهید بهشتى از نوجوانى سحرخيز و اهل شب زنده دارى و راز و نياز بود. يكى از اعضاى خانه به پشت در اتاق اين جوان 17 ساله می رود تا دعاى ايشان را بشنود، می بيند كه می گويد: خدايا! من سعى می كنم جوانيم را به درس خواندن بگذرانم، سعى می كنم گناه نكنم و تقوا داشته باشم. اى خدا! كمكم كن آرزو دارم كه به جايى برسم كه جوامع بشرى از من استفاده كنند.
خداوند نيز دستش را گرفت و با قلم و بيان او هزاران نفر را هدايت كرد. او در پيروزى انقلاب و رفع مشكلات سالهاى اول انقلاب نفر اول بود.
 
قصه اتوبوس
مرحوم شهيد بهشتى به كاشان تشريف آورده بودند. خدمت ايشان رسيدم، به فرزندشان فرمود: قصه اتوبوس را براى آقاى قرائتى بگو. گفتم: قصه اتوبوس چه بوده؟ گفتند: در ميان مسافران يك اتوبوس شركت واحد درباره پدرم بحث می شود؛ يكى می گويد كاخى مجلل دارد، ديگرى می گويد ساختمانى 10 - 15 طبقه دارد! راننده می گويد: بحث نكنيد من خانه ايشان را بلدم، الآن شما را به آنجا می برم.
اتوبوس پر از جمعيت در خانه ما متوقف می شود، زنگ خانه به صدا در آمد و من در را باز كردم، ديدم 40 - 50 نفر پشت در خانه جمع شده اند! گفتم: چه خبر است؟ ديدم همه با هم می گويند: اين كه يك خانه معمولى بيشتر نيست!!
 
استقلال و خودكفايى
شهيد هاشمى نژاد از استادش مرحوم آيت الله كوهستانى تعريف می كرد كه در عمرم هرگز لباس غير ايرانى نپوشيدم.
گاندى رهبر هند می گويد: حتى از نمكى كه تحت سلطه انگليسی هاست استفاده نمی كنم. او می گفت: من طرز تفكرم را از امام حسين عليه السلام گرفته ام، چون او تكه تكه شد و بچه هايش را فدا كرد، ولى نگذاشت عزت و استقلالش خدشه دار شود.
 
ترسيدم بشمرم مغرور شوم
با نوجوانى در جبهه مصاحبه كردند كه كارش خنثى كردن مين بود. از او پرسيدند: تاكنون چند مين خنثى كرده اى؟ گفت نشمردم، ترسيدم بشمارم غرور مرا بگيرد.
 
آرزوى شهيد مدنى
خدا رحمت كند شهيد محراب آيت الله مدنى را، افتخار داشتم در سفرى كه كاروانى پياده از نجف به كربلا می رفت در خدمت ايشان باشم. كفش ها را از پا بيرون آورده با پاى برهنه می آمد و می فرمود: می خواهم پاهايم در راه كربلا آسيب ببيند. ايشان می فرمود: سه آرزو داشته ام كه به دو آرزو رسيده ام، اما نمی دانم به آرزوى سوم هم خواهم رسيد يا نه. گفتم آرزوى سوم شما چيست؟ فرمود: از خدا خواسته ام كه شهيد شوم.
 
پهلوانى جوانمرد
اواخر حكومت شاه بود. عده اى از كارمندان را از روى اكراه در يك راهپيمايى بنام پشتيبانى از قانون اساسى سازمان دادند، در ميان آنان پهلوانى ورزيده بود كه احساس كرد می تواند در بهم زدن راهپيمايى نقشى داشته باشد. او گرچه انقلابى نبود اما اعتقاد مذهبى داشت.
كم كم بر اجتماع مردم افزوده می شد، محل اجتماع سالن استاديوم شيرودى بود، سكوت همه جا را فرا گرفته بود كه ناگهان فرياد بلندى از حلقوم اين پهلوان بيرون جهيد كه بر على و آل على صلوات، مردم صلوات فرستادند. جَو شكسته شد و صلوات اول صلوات هاى بعدى را به همراه داشت. كار به جايى رسيد كه رژيم از راه اندازى آن راهپيمايى منصرف شد.
انقلاب به پيروزى رسيد و چند سال بعد از انقلاب اين پهلوان از دنيا رفت، يكى از دوستان خواب او را ديد و از او پرسيد كه در عالم قبر چه خبر؟ در جواب گفت: همان صلوات مرا نجات داد.
 
امام در تركيه
زمانى كه امام خمينی قدس سره در تركيه تبعيد بودند، ماموران اطلاعاتى تركيه براى اينكه امام را بترسانند، ايشان را به منطقه اى بردند و گفتند: چهل نفر از علماى تركيه عليه حكومت سخنى گفتند و اعدام شدند و اينجا به خاك سپرده شدند.
حضرت امام فرمود: عجب!! اى كاش در ايران هم چهل نفر از علما شهيد می شدند تا ما از علماى تركيه عقب نمانيم.
 
نظارت معنوى امام (بر کار ما هم نظارت است!) 
راديو با يكى از آزادگان مصاحبه می كرد، از او پرسيد: شما كى فهميدى كه آزاد می شوى؟ گفت: چند ماه قبل.
مجرى پرسيد: چند ماه قبل كه خبرى نبود؟!
گفت: چند ماه قبل حضرت امام را در خواب ديدم و از ايشان پرسيدم ما كى آزاد می شويم؟ امام فرمود: روز شهادت شهيد رجائى و باهنر شما در يزد خواهى بود. بعد از بيدار شدن از خواب فهميدم كه روح حضرت امام به مسائل جامعه اسلامى توجه دارد و شروع كردم به روز شمارى و منتظر 8 شهريور بودم.
 
تقسيم امكانات
خدا رحمت كند شهيد رجائى را. در زمان رياست جمهورى خود گفته بود: من می خواهم وزراى من كوچک ترين اتاقهاى وزارتخانه را داشته باشند. يعنى اتاقها براساس نياز تقسيم شود، نه بر اساس پُست و مقام.
 
كمك به همسايه (اطلاع از وضعیت مادی دانش آموز یک وظیفه است!)
سيد بحرالعلوم قدس سره يكى از مراجع نجف، شبى خادم خود را به منزل آيت الله سيد جواد عاملى فرستاد كه زود تشريف بياوريد. بلافاصله آيت الله خودش را به خانه سيد رساند. سيد فرمود: هيچ می دانيد كه همسايه شما هفت روز است چيزى ندارد بخورد و از كاسب محل نسيه می گيرد. امشب بقال به او خرماى نسيه نداده و او با دست خالى و روى شرمسار به خانه برگشته است؟
آیت الله گفت: خبر نداشتم! سيد فرمود: اگر خبر داشتى و بی اعتنا بودى كه می گفتم كافر شده اى، من ناراحتم كه چرا خبر نداشتى، بعد فرمود: اين غذا را خادم من می آورد تا پشت درب منزل آن فقير، آنگاه شما غذا را به خانه او ببر و بگو می خواهيم امشب با هم شام بخوريم.
مرد فقير پس از دريافت غذا گفت: احدى از ماجراى من خبر نداشت شما چطور خبردار شديد كه ما چيزى براى خوردن نداريم.
 
هديه يتيم به جبهه
در ايام جنگ، نامه اى از دخترى 9 ساله خطاب به رزمندگان به دستم رسيد كه مضمونش چنين بود
با سلام به امام زمان عليه السلام و رهبر كبير انقلاب، اسم من زهرا است، اين هديه را كه مقدارى نان خشك و بادام است براى شما می فرستم، پدرم می خواست به جبهه بيايد ولى تصادف كرد و جان سپرد. من 9 سال دارم، نصف روز به مدرسه می روم و نصف روز قاليبافى می كنم. من و مادرم روزه می گيريم تا خرجى خود را تهيه كنيم.
ما پنج نفر هستيم كه همگى كار می كنيم، من 92 روز كار كرده ام تا توانستم براى شما رزمندگان نان و بادام بفرستم. از خدا می خواهم كه اين هديه را از يك يتيم قبول كند، سلام مرا به كربلا برسانيد.
 
به نام خدا يا به نام شاه چه فلاکتی!
در زمان طاغوت روزى مرحوم راشد در دوران نمايندگيش در مجلس، پيش از سخنرانى گفته بود: بسم الله الرحمن الرحيم. عده اى از وكلا بلند شده و اعتراض كردند كه مگر اينجا مجلس روضه است كه بسم الله می گويى، بگو به نام نامى شاهنشاه...!
 
خاک بر سر این حکومت!
شخصى می گفت: من گماشته خاندان سلطنتى بودم. يک بار سگ دربار مريض شد. پس از عكسبردارى معلوم شد كه دريچه قلبش گشاد شده است. با هواپيما سگ را براى درمان به آلمان بردند و خانواده سلطنتى همه متأثر بودند. در حالى كه در همان موقع خواهر من كليه هايش از كار افتاده بود و من التماس می كردم و كمك می طلبيدم و چون امكان بردن به خارج نبود، خواهرم مُرد.
 
الهام شهادت
آيت الله اشرفى اصفهانى، پيرمرد نود ساله و عالم وارسته اى كه عمرى نماز شبش ترك نشده بود می گفت: می بينم كه من چهارمين شهيد محراب باشم، آرى خداوند درهاى غيب را به رويش گشوده بود.
 
شفاى درد چشم
آيت الله العظمى بروجردی ره دچار درد چشم شده بودند. مجلس روضه خوانى در خانه ايشان بر پا بود و دسته هاى سينه زنى ياحسين! ياحسين گويان وارد خانه می شدند. ايشان مقدارى از خاك پاى يكى از عزاداران را به چشم خود می مالد و درد چشم ايشان خوب می شود و تا سن 90 سالگى هيچ گاه دچار چشم درد نشده و بدون عينك خط ريز را می خواند.
 
حمايت از حيوان
يكى از علماى بزرگ كنار باغچه نشسته بود و مطالعه می كرد. بعد از ساعتى به طبقه دوم منزل رفت، آنجا ديد مورچه اى روى قباى اوست. دامن قبا را نگه داشته پائين آمد و مورچه را كنار باغچه رها كرد و گفت: ترسيدم اگر در طبقه بالا رهايش كنم، لانه اش را گم كند.
 
با ابوالفضل قهر نكن
شيخ عبدالرحيم شوشترى يكى از شاگردان شيخ انصارى ره در نجف مشكل مسكن داشت، براى حل اين مشكل گاهى می آمد حرم حضرت علی عليه السلام و گاهى حرم حضرت ابوالفضل‏عليه السلام. روزى در حرم حضرت ابوالفضل‏عليه السلام، عربى بيابانى را ديد كه بچه فلجش را آورد كنار ضريح و گفت: يا ابوالفضل بچه ام را خوب كن، بچه شفا پيدا كرد و خوب شد و رفت.
عالم شوشترى گفت: يا ابوالفضل پس ما چه؟ اين عرب دير آمد و زود رفت، من كه ديگر به حرمت نمی آيم. اين حرف را زد و در حالى كه هيچ كس از حاجت او اطلاعى نداشت، راهى نجف شد.
وقتى وارد جلسه درس شيخ انصارى شد، شيخ دو كيسه پول به او داد و گفت: اين پول را بگير و براى خود خانه اى بخر، اما با ابوالفضل قهر نكن!
 
كفش پاره
سومين بار بود كه امام خمينى ره كفش خود را براى تعمير می فرستاد، اما كفاش نمی دانست كه صاحب كفش امام است. كفاش گفت: آقا اين كفش را دوبار پيش من آورده اند و تعمير كرده ام ديگر بس است.
آرى، امام خمينى كه رژيم شاهنشاهى را واژگون و جمهورى اسلامى را بنيانگذارى كرد، چنين ساده می زيست. به راستى او فرزند همان مولايى است كه فرمود: آنقدر كفشم را وصله كرده ام كه از تكرار آن خجالت می كشم.
 
بخشيدن عبا
روزى شهيد آیت الله سعيدى بدون عبا از مسجد برگشت؛ گفتند: آقا عبايت كو؟ گفت: ديدم كنار خيابان بينوايى می لرزد با خود گفتم: اگر در قيامت از تو بپرسند كه شخصى از سرما می لرزيد و تو، هم قبا داشتى و هم عبا؛ چه جوابى می دهى؟ لذا عبايم را به او دادم.
 
امام حسين در انتظار مهمان
عمليات والفجر بود كه براى ديدن رزمندگان به جبهه رفته بودم. صحبت از گردان شهادت شد. گفتند: براى شكستن خط، 250 نفر داوطلب شهادت لازم داريم، انبوهى از جمعيت هجوم آورده و بر سر انتخاب افراد دعوا شد تا اينكه با قرعه 250 نفر را انتخاب كردند.
شب قبل از آن، يكى از رزمندگان در عالم خواب می بيند كه امام حسين عليه السلام حرم را جارو می كند. می گويد: دويدم جارو را از آن حضرت بگيرم. حضرت فرمود: نه، ياران باوفاى من دارند می آيند، می خواهم خودم حرم را براى زائرانم جارو كنم.
 
واليبال قبل از عمليات
از صحنه هاى عجيبى كه در جبهه ديدم، اين بود كه گروهى در آستانه عمليات و رفتن به خط مقدم بودند. به آنان خبر دادند: براى انتقال شما 40 دقيقه ديگر ماشين می آيد. آنان گفتند پس می توانيم يك دست واليبال بازى كنيم. توپ را برداشتند و شروع به بازى كردند و من متعجب بودم كه اينها چه آرامش عجيبى دارند!!
 
سوخت گيرى با قرآن
از تلاوت قرآن حضرت امام خمينى ره بسيار شنيده ايم. يكى از فقهاى شوراى نگهبان می گفت: امام روزى چندبار قرآن می خواند، وسط كارهاى اجتماعی اش می نشست و قرآن می خواند.
آرى، انسان تا سوخت گيرى نكند، قدرت حركت ندارد. اگر پيوسته براند سوخت تمام می شود و به روغن سوزى می افتد.
 
عزت نفس
زمانى كه حضرت امام در نجف بودند، در جلسه اى كه همه علما بودند، نماينده صدام وارد شد، البته در آن زمان كسى نمی دانست كه صدام چه جرثومه اى است. عده اى جلو پاى نماينده صدام بلند شدند، اما امام بلند نشد!!
 
فكر بلند
بعضی ها فكرشان خيلى بلند است، مردى مزرعه اى را وقف كرد و گفت: درآمد اين مزرعه را هديه بخريد و روزهاى جمعه به بيمارستان برويد و از بيمارانى كه عيادت كننده ندارند، عيادت كنيد.
 
آرزوى شهادت
يكى از شاگردان شهيد مطهرى براى من تعريف می كرد كه حدود بيست سال قبل از انقلاب، شهيد مطهرى نهج‏البلاغه تدريس می كرد، روزى رسيد به خطبه 27 كه با اين فراز شروع می شود: «اما بعد فان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اوليائه» استاد وقتى به اين جمله رسيد، كتاب را كنار گذاشت و گفت: من يك دعا می كنم شما آمين بگوئيد، گفت:
خدايا! به من توفيق بده تا در راه تو به شهادت برسم.
 
دعاى پدر
نيمه شبى پدر علامه مجلسى ره براى دعا و مناجات آماده شده بود، حال خاصى به او دست می دهد، اشك در چشمانش حلقه زده فكر می كند كه چه دعايى بكند، يك مرتبه صداى گريه نوزاد در گهواره افكارش را متوجه بچه می كند و می گويد: خدايا! اين بچه را مروج دين قرار بده.
دعاى پدر مستجاب می شود و اين طفل علامه مجلسى می شود كه حدود 200 كتاب تأليف می كند.
 
غيرت دينى
پس از صدور فرمان قتل سلمان رشدى، مسئولان سياست خارجى كشور خدمت حضرت امام رسيده عرض كردند: آقا اين فتواى شما با قوانين ديپلماسى و موازين بين المللى سازگار نيست. امام فرمود: به درَك، آبروى رسول الله رفت، هر چه می خواهد به هم بخورد. اى كاش خودم جوان بودم، می رفتم او را می كشتم!
 
مسئوليت علم (مسئولیت ما؟)
پيرزنى در قم با نخ‏ريسى خود، خمس وسهم امامش را نزد آيت الله حجت می آورد، وقتى می خواست از اتاق بيرون رود عقب عقب می رفت و خيره خيره به آقا نگاه می كرد، آقا دليلش را پرسيد؟
پيرزن گفت: می خواهم خوب قيافه شما را در خاطرم نگهدارم و روز قيامت شما را تحويل خدا بدهم و بگويم: خدايا! من جان كندم و خمس و سهم امامم را به اين آقا دادم تا از دينم حفاظت كند، حال اگر او در اين راه كم گذاشته او را مؤاخذه كن.
مرحوم آيت الله حجت خمس را زمين گذاشت و زار زار گريه كرد.
 
بی اعتنايى به پست و مقام
انتخابات مجلس خبرگان بود، يكى از نامزدها مرحوم آيت الله خاتمى از استان يزد بود، ايشان در تلويزيون ظاهر شد و در نطق انتخاباتى خود گفتند: من كه حوصله اى ندارم، گفته اند كانديدا باش من هم شده ام، حالا اگر خواستيد به من رأى بدهيد و اگر نخواستيد چه بهتر. چنان گفت چه بهتر كه هنوز قيافه اش در خاطر من مانده است.
 
ساده زيستى مراجع شيعه
آيت الله العظمى بروجردى ره مريض شده بود. شاه براى تظاهر دستور داد پزشكى از خارج آوردند و به اتفاق هيئتى از پزشكان ايرانى وارد منزل آقا شد. از قبل به او گفته بودند كه ايشان رهبر شيعيان است، پزشك غربى گفت: من محل سكونت پاپ را ديده ام اما سادگى زندگى رهبر شما مرا متحول كرد.
 
حقاً كه تو محققى (خواب حجت نيست)
عالم بزرگوار شيعه مرحوم محقق در خواب ديد كه كسى به او می گويد: فردا صبح، به اولين كسى كه وارد مسجد می شود احترام كن.
از خواب برخاسته هنگام صبح به مسجد رفت، ديد سگى وارد شد. آقا، سگ را از مسجد بيرون راند. شب بعد مجدداً در خواب به او گفتند: مگر به تو نگفتيم اولين موجودى كه وارد مسجد می شود احترام كن؟ روز دوم كه وارد مسجد شد باز سگى آمد او هم سگ را از مسجد راند. تا چند روز اين واقعه تكرار شد و محقق به وظيفه اش عمل می كرد و می فرمود: من بيدارى را فداى خواب نمی كنم، از نظر فقهى سگ نجس است و نبايد گذاشت وارد مسجد شود.
پس از آن به او خطاب شد: حقا كه تو محققى.
 
وصيت ارزشمند
وقتى پيكر پاك يكى از بسيجيان وارد شهر شد، وصيتنامه او را خواندند كه نوشته بود: اگر جنازه مرا به شهر آوردند مرا دفن نكنيد مگر اينكه دو گروه سياسى شهر با هم آشتى كنند. صحنه عجيبى پيش آمده بود، طرفهاى دعوا در حالى كه براى شهيد اشك می ريختند، همديگر را در آغوش كشيدند.
اين گونه يك جوان بسيجى حتى پس از شهادت، از جنازه اش براى وحدت و آشتى بين مسلمين استفاده كرد.
 
اقتدار فقيه
مرحوم آيت الله ملاعلى كنى به ناصرالدين شاه فرمود: شنيده ام می خواهى با خانمت به اروپا بروى آنهم بی حجاب! به شما بگويم: اگر با خانمت به اروپا بروى، در برگشتن نه تو را راه می دهم و نه خانمت را. ضمناً نخست وزيرى كه اين برنامه را ريخته همين الآن بايد استعفا بدهد.
ناصرالدين شاه از ترس، نخست وزير را بركنار و بدون خانمش به اروپا رفت!
 
جايگاه كتاب كلاس اول
شخصى كتابخانه بزرگ و كتاب هاى مهمى داشت. يك كتاب را در جعبه اى بالاى همه كتابها گذاشته بود. هركه می آمد، سؤال می كرد كتاب داخل جعبه چه كتابى است؟ يكى می گفت: شايد خيلى قديمى است، ديگرى می گفت: لابد جلدش از پوست است و... آخر از او پرسيدند: اين چه كتابى است كه اينقدر احترامش را دارى؟
گفت: كتاب كلاس اول است. اگر كتاب اول را نمی خواندم، به خواندن كتاب هاى بعدى موفق نمی شدم.